#بت_پرست_پارت_113

نیما چشماشو بست و یه نفس عمیق کشیدو گفت:نیازی به کمک شما نداریم...

محمد آروم گفت:یه زمانی بهترین دوستای هم بودیم...

نیما:یه زمانی خانواده ام زنده بودن... تا وقتی که...

حرفشو با صدایی که اومد خورد...محمد موبایلشو جواب داد...

....

محمد:آره مامان بهش گفتم که امشب....

....

محمد:نمی دونم...اومدم خونه صحبت می کنیم...

....

محمد:من الآن سر کارم...خداحافظ...

گوشی رو قطع کردو به نیما گفت:یه سری چیزا باید روشن بشه...

نیما:همه چی روشنه...فقط می دونی چیه؟... تا وقتی که با دستای خودم عموتو بدبخت نکرده باشم ول کنه قضیه نیستم...

محمد:اگه کار اونه چرا دنبالشو نگرفتین که ثابت کنین؟...

romangram.com | @romangram_com