#بت_پرست_پارت_114
راست می گه... نیما عصبانی بود ولی محمد آروم...
نیما بلند شدو گفت:که قصاص بشه و تموم... من تا تک تک اعضای خانوادشو جلو چشاش پر پر نکنم نیما نیستم...
بعد با صدای نسبتا بلندی گفت:غزل ما اینجا کاری نداریم...
بلند شدم... چرا قبول نکرد محمد کمکمو ن کنه؟... شاید محمد یه نقشه داشت... گوشیمو تحویل گرفتم...
***
نیما در حالی که کمربندشو می بست شروع کرد شماره گرفتن...
نیما:الو... کار یزدی رو تموم کن...
....
نیما:باشه خداحافظ....
بهش نگاه کردم یه لبخند تلخ زد و گفت: گشنته؟...
تایید کردم که مسیرو عوض کرد...هیچ حرفی نزد منم هیچی نگفتم... نیما می خواست چی کار کنه؟... محمد چرا عین مجسمه بود؟... چرا هیچ نشونه ای از علاقه توش نمی دیدم ولی وقتی می گفتم تو عاشقمی هیچ حرفی نمی زد؟...چرا؟...
نیما بی هیچ حرفی پیاده شد...رفت سمت رستوران...منم دنبالش...یه میز که از همه جا پرت تر بود و انتخاب کرد... روش کارت رزرو داشت... که نیما نشست... یهو یه پیشخدمته اومد و شروع کرد داد و بیداد کردن که چرا اینجا نشستین....
romangram.com | @romangram_com