#بت_پرست_پارت_115
نیما:برو بچه به رئیست بگو بیاد کار دارم...
پیشخدمته یه نگاهی به نیما کرد که یهو یه آقایی که کت و شلوار مشکی داشت و خیلی هم شکم گنده بود اومد اونجا...
شکم گنده:مهندس ستوده...شمایید؟...پسر برو از غذای مخصوص بیار...برو...
پسره یه نگاهی به شکم گنده کردو رفت...شکم گنده یه صندلی رو بیرون کشید و نشست و به نیما گفت:جلو خانم بدم مشکلی نداره...
نیما با بی تفاوتی گفت:نه...
مرده یه نگاهی کردو گفت:فردا از پاریس میان...با محتشم...
نیما پرید وسط حرفش:اون نه...
مرده یه ذره خودشو جمع و جور کردو گفت:آقا واس خاطر خودتون می گم این...
نیما دستشو کبوند رو میزو گفت:گفتم نه...
مرده شکمشو مالیدو گفت:بلیتا آمادست... دو تا...
بعد دو تا بلیت هواپیما گذاشت رو میز...
بعد آروم گفت:می دونستی سروان محتشم هم یه پرواز داره یک ساعت بعد از شما به...
نیما:بهت گفته بودم فضولی نکنی یا نه....
romangram.com | @romangram_com