#بت_پرست_پارت_116


پسره سه تا بشقاب غذا آورد...به قول دوستان میگو خام...

نیما و اون آقاهه شروع کردن خوردن منم همین طور...لابد می خواستیم منو نیما با هم بریم...

نیما:بلیتا رو سالم برسون دستشون بعد از خانم اونجا باشن...

آقاهه یه چشمی گفت و تا بعد از اون حرفی نزدن...

***

با هم رفتیم خونه ما... توی خونه نیما صدا زد:زینت... زینت... بیا اینجا...

زینت اومد:بله آقا؟...

نیما:چمدون خانم حاضره؟...

زینت:بله آقا...

نیما:چمدونو بیار اینجا... بگو بهرام و مهدی هم باهاش تا اونجا برن و چشم ازش بر ندارن...

زینت: چشم آقا...

نیما نشست تا اومدم دهن باز کنم و تمام سوالاتی که واسم پیش اومده بود بپرسم نیما گفت:غزل رفتیم خونه من بهت جواب می دم... الآن نه...


romangram.com | @romangram_com