#بت_پرست_پارت_117
آروم نشستم اعصابم خورد شده بود از این همه ندونستن... معلوم نبود اونجا همه کارم یا هیچ کاره... دیگه حوصلشونو نداشتم...
نیما که چهره ناراحت منو دید گفت:نمی تونم باهات حرف بزنم اینجا... تو خیابونم که نمی شه... رفتیم خونه همه چی رو برات توضیح می دم...
شونمو بالا انداختم...یعنی برام مهم نیست... از همشون خسته شده بودم که زینت با یه چمدون یه نفره یشمی اومد نیما هم چمدونو برداشتو گفت:بریم...
***
جلوش نشستم... نیما از آشپزخونه یه بطری الکل با یه جام آورد و برای خودش ریخت... یه کیف پول قهوه ای جلوم گرفتو گفت:فهمیدی که باید بری سفر... لازمت میشه...
دستمو دراز کردمو گفتم:چقدری هست؟...
نیما:سه میلیون...
با مسخرگی نگاش کردم...بابا واسه مسافرتای تفریحی هفت هشت تومنی بهم می داد...
نیما که نگاهمو دید گفت:دلار...
جانم؟... حدودا میشه نه ملیارد تومن... کجا لازمم میشه؟...
نیما:البته پول بازم واست می فرستم ولی فعلا کافیه...
یه نگاهش کردم...
با حرص گفتم:دزد نزنه...
romangram.com | @romangram_com