#بت_پرست_پارت_118
نیما بی خیال اولی رو نوشید و در حالی که دومی رو پر می کرد گفت:تو خودت یه پا دزدی... نشنیدی مهدی و بهرام مواظبتن... سیامک و ناصر هم اونجا میان... نوشین هم هست که اگه جای دخترونه آرایشگاه مارایشگاه خواستی بری...
با حرص گفتم:من اصلا کجا باید برم؟...
یعنی ها داره منو می فرسته سفر با پنج نفر که تا الآن نمی شناختمشون...این همه هم پول می ده من...
نیما:کیش...
تو روحت... سیاه نیستم سیاه تر میشم...
-بعد من اونجا باید دقیقا چی کار کنم؟...
در حقیقت می ری خوش می گذرونی... ولی حواستو جمع کار می کنی...
با تعجب نگاهش کردم...نیما:ممکنه محمد واست دردسر بشه... هتل کامل ساخته شده ساختمونش... تا تو اونجایی کامل می شه و شروع به کار میکنه....دو هفته ای شروع به کار کردنش طول می کشه ... یه هفته هم کار کنه... غزل فرقی نداره پنجاه تا آدم بکشی...شکنجه کنی هر چی... هتل درست می شه... به زیر دستات هم احترام نمی ذاری... می خوام همه ازت بترسن....می خوام ببینم وقتی هتل درست شد چجوری می خوان جمعش کنن...
به صندلی تکیه داد و شروع کرد به نوشیدن... هیچ وقت سیگار نمی کشید....
آروم گفتم:محمد هم میاد اونجا... تو هم بیا...
یه ذره خم شد و گفت:من باید برم دبی...یه شرکت بزنم دختر خانما بیان توش کار کنن...
یه پوزخند زد آروم گفتم:نیما من تنهایی...
romangram.com | @romangram_com