#بت_پرست_پارت_119

نیما پرید وسط حرفم:به نوشین اعتماد دارم... در جریان کل قضیه هست... کمکت می کنه...

نگاهش کردم که نیما گفت:غزل واسه چی می ترسی؟... تو فقط به عنوان یه مهندس ناظر می ری... می دونی چند نفری هستن هواتو دارن... هر مشکلی هم داشتی واست شمارمو می فرستم تماس بگیر...

شونمو بالا انداختم نیما بی هوا گفت:حاضری بری؟...

تایید کردم... یه گوشی از تو جیبش درآورد....نیما:شماره هایی رو که لازم داری توش هست... گوشی خودتو نمی خواد ببری....هر چی هم لازم داری تو چمدونت هست... فقط پول... از طریق نوشین واست می ریزم...حواست جمع محمد باشه...

زنگ گوشی نیما باعث شد سوالی رو که می خوام نپرسم... نیما گوشیشو قطع کردو گفت:خالمه... ولم نمی کنه... ولش کن اونو...بلند شو بریم...

تا خواستم دهنمو باز کنم نیما گفت:نگران محمد نباش...

بلند که شدم نیما گفت:برو اتاقت لباس واست گرفتم...این لباس به درد کارگرا می خوره تا مهندسا

قیافه گرفتمو گفتم:بنده خدا لباسام الآن دو سه تومن قیمتشه...

نیما گفت:برو بچه... بری اونجا بند کفشاشون دو سه تومن مایشه... عین این دختر لوسا هم حرف نزن خوشم نمیاد... لباسات عین گداهای انقلابه... برو ببینم...واستم کفش پاشنه بلند گذاشتما... نری دوباره کتونی چسبی بخری بپوشی...

رفتم بالا... بابا های کلاس...بابا... همه چیت تو حلقم...

شلوارش یه سه چهارتومنی مایشه... مانتوش شش تومن بیشتر نیست...روسری تا یه تومن... به حلقه روسری نگاه کردم تابلو بود طلا ست... پنج تومن هم اون... کفشا یه چهارتومن... عینک دودی... اوه اوه هشت تومن... کیفش بابا خارجیه بگیریم سه تومن... می شه به عبارتی حدود سی تومن...همون من شبیه گداها بودم...

عینکمو زدم به چشمم و اومدم پایین که نیما پقی زد زیر خنده:غزل الآن شبه...

درد... خودت گذاشتی بودی اونجا...

romangram.com | @romangram_com