#بت_پرست_پارت_120


رومو برگردوندم که نیما گفت:خب دیگه اون عینکو درار راه بیفت بریم...

بالا پله ها وایساده بودم...حدودا بیست تا پله تا پایین بود با حرص گفتم:نیما؟...

نیما برگشت سمتمو گفت:چیه؟...

به کفشا اشاره کردم نیما در حالی که با لبخندش ور می رفت که بخورتش گفت:بیست و دو سالشه...نمی تونه از پله بیاد پایین...

تو روحت...

اومد بالا...و با هم اومدیم پایین... سوار پورشه نیما شدیم و تو فرودگاه پیاده شدیم...

نیما:به خاطر یزدی نتونستم با پرواز شخصی بفرستمت...

لباشو به هم فشرد و گفت:نوشین کجاست؟...

بعد سریع گفت:ماشین واست اونجا فرستادم...نوشین می کشمت...اونجا هتلتون آمادست... نوشین هم اتاقیته... نمی تونی تنها باشی...

همینم مونده با یه برج زهرمار هم اتاقی باشم...

نیما:نوشین هستا... این دو تا گوساله کجان...

یهو دو نفر اومدن سمت ما... نگاهشون کردم... اولی خیلی خوشگل بود... موهای خرمایی با چشمای مشکی... لباشم خوب و معمولی بود...دماغش یکمی گوشتی بود... دومی هم چشمای تیره با پوست تیره داشت...به دلم نَشِست...چقدر هم خودم سفید بلوری بودم...


romangram.com | @romangram_com