#بت_پرست_پارت_121
نیما:این بهرامه(موخرماییه)این مهدی(تیره)...نوشین...
به دختری که داشت به ما نزدیک می شد نگاه کردم...دختره نزدیک اومد دستشو دراز کردو گفت:نوشین توکلی هستم... وکیل شما...
تا الآن که فکر می کردم بادیگاردمه...با تمسخر پرسیدم:ببخشید...حق الوکالتون چقدره؟...
نوشین لبخندی زدو دستشو کنار کشیدو به نیما گفت:نه بابا معلومه ستوده است...
نیما:اینقدر زر زر نکن...چرا دیر کردی؟...
نوشین:بعدا خدمت خانم مهندس توضیح می دم... خب خانم مهندس بریم؟...
-غزل...
رو کردم نیما اونم با مهربونی نگاهم کردو گفت:مواظب خودت باش...
یعنی غزل بخوای زر بزنی خودت می دونی....
دستمو آوردم جلو که نیما بغلم کرد...بعد از سه دقیقه راه افتادیم...نوشین تقریبا با من میومد اون دو تا هم پشتمون...
کناری که باید از فلزیاب رد می شدیم... بهرام و مهدی پیچوندن و چهارتایی بدون رد شدن از اون جا رفتیم تو... اون دو تا وسیله ای نداشتن ولی منو نوشین هر کدوم یه چمدون داشتیم که خودمون می آوردیمش...
شاید چند دقیقه ای طول کشید که کنار پنجره نشستم نوشین هم کنارم...
آروم گفتم:می تونم سوالامو بپرسم...
romangram.com | @romangram_com