#بت_پرست_پارت_98
با تعجب گفتم:همین؟... سرشو گرم می کنی؟...
نیما با لحن آرومی گفت:یه زمانی بهترین دوستم بود...
منظورش این بود که...
نیما آروم گفت:توی کار ما این چیزا معنی نداره ولی به نظر من واسه کسایی که این چیزا معنی نداره نمی تونن کارشونو پیش ببرن...یعنی وقتی دوست نداشتن باشه اعتمادا از بین می ره... بدون اعتماد هم نمی شه هیچ کاری کرد... می دونی غزل اگه آدم وانمود کنه که از هیچ کس خوشش نمیاد مجبوره اینو نشون بده... بعد ممکنه مجبور شه دیگه ازشون مراقبت نکنه...بعد اگه بلایی سر اونا بیاد تا آخر عمرش نمی تونه کاری رو پیش ببره...
پرسیدم:یزدی کیه؟...
نیما:همون که تو اون جلسه بود...می خواست ازت لذت ببره....
آخرشو مسخره گفت...لذت یزدی...یزدی لذتیان....یه لبخند زدمو گفتم:نمی خوای واسم توضیح بدی؟...هدف و اینارو....
نیما:چرا...
بعد از این که بلند شد رفت یه بطری آورد گفت:می دونی پدربزرگمون ستوده بزرگ خیلی ثروتمند بوده... همه پولشم می بره آمریکا...ولی بعد می یاد یه پروژه خیلی بزرگ رو سرمایه گذاری می کنه...خیلی بزرگ...یه هتل که می تونه باعث شه تمام معمالات با کشورای مرزی راحت انجام بشه....
با تعجب گفتم:معاملات؟...
نیما:آره دیگه... از مواد مخدر گرفته تا دختر و قلب و کلیه...
با تعجب گفتم:مگه نمی گی خیلی ثروتمند بوده؟... پس این کارو واسه چی می خواسته انجام بده؟...
romangram.com | @romangram_com