#بت_پرست_پارت_97

صدا آشنا بود...نیما اشاره کرد که ساکت باشم....

محمد:الو، نیما...

نیما با یه لحن عصبانی که ازش بعید بود گفت:چه چرت و پرتی به غزل گفتی؟...

محمد یه نفس عمیق کشیدو گفت:من باور نمی کنم غزل بخواد همکاریشو با تو قطع کنه...

نیما یه پوزخند زدو گفت:این بار اشتباه حدس زدی...

چشمام قد یه نلبکی شده بود...تابلو بود نیما داره خالی می بنده...به نیما نمی یومد ناشی باشه...اون همیشه محمدو خیلی زرنگ فرض می کرد....

نیما:خواستم بگم اگه یه بار دیگه به غزل چرت و پرت بگی...

مکث کرد...صدای نفسای محمد می یومد...تابلو بود منتظره تهدید نیماست...

نیما:مجبورم به توضیحای خاله گوش کنم....

محمد داد زد:عوضی....

نیما گوشی رو قطع کرد و به من که با تعجب نگاهش می کردم یه لبخند زدو گفت: تو که می دونی من کاری باهاش ندارم...

آروم گفتم:می خوای با محمد چی کار کنی؟...

نیما بی حوصله گفت:سرشو گرم می کنم و وقتی که کارم تموم شد می ریم اونور آب... بعد هم دیگه تموم...

romangram.com | @romangram_com