#بت_پرست_پارت_96
نیما چشماشو بست...یزدی کی بود دیگه؟...
نیما یه شماره گرفتو از زیرزمین رفت بیرون...بهنام فقط به باران نگاه می کرد... باران با گریه گفت:بهنام من دوست دارم...
بهنام تایید کرد که منم دوست دارم... همه ساکت و بدون تحرک وایساده بودن که نیما اومد و گفت:ببریدش تو یه سلول...
بهنام نالید:خواهش می کنم...
نیما نگاهش کردو گفت:باشه...این دختره رو هم بندازید سلول روبروش... فقط یادت باشه دست از پا خطا نکنی...چون ممکنه اون کوچولو دیگه نتونه گریه کنه...
لبخندی زدو رو به من گفت: غزل بیا...
دنبالش از زیر زمین اومدم بیرون...رفتیم تو همون ساختمون که جلسه بود توش... تا رسیدیم اونجا نیما سوییشرتشو درآورد...نشست رو یه مبل و منم روبروش...
نیما:غزل...تو کار ما بدتر از ایناست...
آروم گفتم:نیما من مطمئنم... من می خوام باشم... لااقل دیگه خرده پا نیستم...
نیما آروم گفت:خیلی خوبه....
شروع کرد به شماره گرفتن....
یه بوق... دو بوق... سه بوق...
romangram.com | @romangram_com