#بت_پرست_پارت_95

باران یهو داد زد:دروغ می گه بهنام....

خیال نیما راحت شد... انگار به هدفش رسیده بود...بهنام دوباره صورتشو بالا آورد به باران نگاه کرد...تو چشماش تعجبو می شد دید... انگار اگه باران نیما رو می خواست تعجب کمتری می کرد....تا این که نیما دروغ بگه...

باران زار زد:منو مجبور کرد...من نمی تونستم کاری کنم... چند نفر بودن همشونم مست کرده بودن...من....من...

به هق هق افتاد صورت بهنام جمع شده بود...

نیما اشکای بارانو پاک کرد و گفت: خب ببریدش همونجا که بود...الآن دیگه جرئتشو پیدا کردم...

همین که یکی اومد بارانو بلند کنه نیما گفت:راستی...

به بهنام نگاه کرد و یه لبخند زد و گفت:قیمتشو کم کن....

بهنام داد زد:نکن عوضی... می گم...

نیما:فکر کنم اون سری هم همینو گفتی...ببریدش...

بهنام داد زد:نـــــــــــــه...

بارانو تقریبا بلند کرده بود که بهنام نالید:دستور یزدی بود...

نیما چشماشو باز کردو اشاره کرد بارانو ول کنن... تا ولش کردن بهنام یه نفس راحت کشید که نیما گفت:خب...

بهنام:می گفت موفق نمی شید... می گفت سروان محتشم حتما می تونه جلوتونو بگیره...

romangram.com | @romangram_com