#بت_پرست_پارت_94
بهنام داد زد:باهاش چی کار کردی کثافت؟...
نیما ابروشو داد بالا و رفت کنار دختره و رو دو زانوش نشست... بهنام سعی کرد خودشو تکون بده ولی معلوم بود یه درد شدیدی تو تنش پیچید که صورتشو جمع کرد...
نیما با لحن آروم و مهربونی گفت:به من نگاه کن...باران...باران...
دختره که اسمش باران بود و احتمالا خواهر بهنام بود سرشو آورد بالا...
نیما دوباره با همون حالت گفت: بهش بگو خودت خواستی... بگو بهش...
دختره سرشو انداخت پایین و بهنام یه داد زد... معلوم بود حالا که با شکنجه جسمی حرف نمی زنه باید روحشو...
چشمامو بستم...باید قوی باشم...
نیما دوباره گفت:چرا بهش نمی گی عاشق منی نه اون؟
باران سرشو بالا نیاورد...
بهنام دوباره یه ناله کرد....نیما یه لبخند گشاد زد سرشو خم کرد و دوباره گفت:
-باران...باران...چرا ساکتی؟... مگه نگفتی از شوهرت خوشت نمیاد؟...مگه نگفتی تو جذابی؟... مگه نگفتی....
نیما معلوم بود دیگه داره عصبانی میشه...انگار باید روندش یه طور دیگه طی می شد که اون این جوری عصبانی شده....باران زن بهنام بود؟...
romangram.com | @romangram_com