#بت_پرست_پارت_93
نیما رفت سمت همون آویزونه...یه نچ نچ بلندی کرد و گفت:خب...انتظار نداشتم اینقدر زود خودتو ببازی...خوب نیست آدم اینقدر وفادار....
این که داغون شده...زود چیه؟
یه پسره که سی و سه این طورا می زد و کنار وایساده بود کوتاه گفت:هنوز حرف نزده....
نیمایه دونه لبخند زدو گفت:خوبه... اینجوری حداقل حوصله ام سر نمی ره...
نیما صورت همون آویزونه رو گرفت بالا...با این که صورتش خونی بود و دماغش شکسته بود ولی تونستم تشخیصش بدم...بهنام بود... بهنام مرادی...
نیما یه ذره صورت مرادی رو با دست راستش چپ وراست کرد و با لحن مشمئز کننده ای گفت:خب...کدوم چشمتو لازم نداری؟...
بهنام صورتشو برگردوند... نیما برگشت سمت همون پسره و گفت: چشم که به حرف زدن ربطی نداره...داره؟
بهنام گفت:جرئتشو نداری...
نیما دستشو کشید کنار و هر دو دستشو کنار صورتش به حالت تسلیم قرار داد و با لحن تمسخر آمیزی گفت:آره ندارم...
بعد دو سه قدم عقب رفت و گفت: ولی جرئت این یکی کارو دارم...
بهنام که سرشو بالا آورد چشماش گشاد شد...تو چشماش وحشتو دیدم... برگشتم اون سمتو که بهنام نگاه می کردو ببینم که یه دخترو دیدم... دختر معلوم بود وضع خوبی نداره.... یه لباس نازک سفید تنش کرده بودن و رو زمین افتاده بود...
دختره سرشو آورد بالا و زیر لب زمزمه کرد:بهنام...
حتی نمی تونست درست حرف بزنه...
romangram.com | @romangram_com