#بت_پرست_پارت_92
فصل دوم
همون کچله اومد منتها یه جای بخیه رو چشماش افتاده بود...
نیما در حالی که وارد می شد رو به من گفت:مطمئنی که حاضری؟...
سرمو تکون دادم....مطمئن بودم...
کچله هم بعد از تعظیم دویید درو بست بدون هیچ حرفی...من اگه جای نیما بودم یه آیفون می خریدم...زشته یه پورشه زیر پاشه اون وقت آیفون نداره...
نیما با خنده گفت:لا اقل از این خرده کاری ها راحت می شی...میشی یه خلافکاره حرفه ای که...
خرده کاری رو عمت می کنه... به و سطای حیاط رسیده بودیم...البته اینجا هم مثل خونه ما پر از درختایی بود که حداقل چهار مترو بودن...با شنیدن صدای یه داد که میگفت:می گم می گم...
نیما حرفشو خورد... خواست بره سمت چپ که من گفتم: نیما منم باهات میام...
نیما لبخندی زدو گفت:بیا...منتها پشت من...هیچ حرفی هم نزن...
موافقت کردمو دنبالش راه افتادم...
گوشه انتهایی حیاط یه راه پله به سمت پایین بود...یه چیزی شبیه زیرزمین... که چراغش روشن بود...از این چراغ کم مصرفا...
نیما سرشو خم کردو رفت پایین...خداییش قد نیما بلند بود ...منم دنبالش...یه سالن دایره ای بود تقریبا یه دایره با شعاع ده متر... به درودیوار چیزای مختلفی آویزون بود...از انواع میله گرفته تا انواع تیغ و گوشه دیوارهم یه چهارچوب بود که یه نفر بهش آویزون بود...دستاشو به دو طرف بسته بودن و پیرهنشو درآورده بودن و فقط یه شلوار پاش بود... تنش پر از زخم و سوراخ و این چیزا بود... با این که خیلی علاقه ای به دیدن این جور صحنه ها نداشتم ولی فوضولی نمیذاشت نگاه نکنم...فقط امیدوار بودم خواب این چیزا رو نبینم... سه چهار نفر هم اونجا بودن که با ورود نیما کنار وایسادن....
romangram.com | @romangram_com