#بت_پرست_پارت_91
نیما با تمسخر گفت:پس چرا دنبال تواِ واسه همکاری؟... لابد چون عاشقته...
هیچی نگفتم...به نظرم منطقی نبود... محمد به من نیاز داشت... یعنی اونقدرا هم جلو نبود...
با یه لحن نا مطمئن گفتم:می گفت مامان نمی خواست بذاره بابای تو و من این کارو انجام بدن...
نیما ترمز کرد...برگشت سمت منو با عصبانیت گفت:لابد ابنو تو سن هفت سالگی فهمیده... باباهای ما هم خر بودن جلو این حرف می زدن... در ضمن اون زمان اونا هنوز تصمیم نداشتن این کارو کنن.
یعنی... خب... نیما راست می گفت...
نیما ماشینو زد کنارو گفت:غزل...کسی که باید تصمیم بگیره خودتی...
گفتم:من می خوام باتو باشم...با خانواده ام...
نیما:غزل باید خیلی قوی باشی... خیلی... ممکنه خیلی چیزا ببینی... ممکنه...
پریدم وسط حرفش... لحنم مطمئن بود:هستم...
نیما نفس عمیقی کشیدو گفت:الآن می تونیم بریم...
کمربندشو کنار زو و پیاده شد... منم همینطور ماشینو سر یه کوچه گذاشته بود... چقدر اینجاها واسم آشنا بود....
ماشینو قفل کردیم و با هم رفتیم تو یه کوچه....تازه یادم افتاد اینجا خونه نیما بود... منتها من از اون یکی سر کوچه اومده بودم تو...
جلو در وایسادیم و نیما زنگ زد
romangram.com | @romangram_com