#بت_پرست_پارت_90
از بغلش اومدم بیرون... نگاهش کردم...
نیما یه خورده فکر کرد که بهم بگه یا نه که آخرش گفت:انتقام...
با تعجب نگاهش کردم...این دیگه چه جوابیه... می گفتی نمی گم مگه تو فوضولی راحت تر بود...
نیما که فهمید از جوابش هیچی نفهمیدم گفت: بیا این سمت بشین می برمت یه جایی...باید با هم حرف بزنیم... اینجا نمی شه...
پیاده شدم از ماشین و کنار راننده نشستم... نیما هم سوار شدو راه افتاد...
نیما:کارت عالی بود تو جلسه....
یه لبخند زدم...تا حالا ازم تعریف اینجوری نکرده بود....
نیما یه لبخند شیطنت آمیز زد و گفت:البته شانس آوردی محمد اونجا بود...
یه پوف کشیدمو تو دلم گفتم تو روحت...
نیما جدی شدو گفت:غزل کار ما خیلی خطرناکه...تا الآن هم نخواستم قاطیت کنم ولی انگار بعد از امشب مجبورم...البته باید خودت تصمیم بگیری...
همیشه همین طوری بود...نیما نظرشو بهم می گفت ولی آخرش خودم باید تصمیم می گرفتم...ولی یکی عین محمد میاد نظرشو می گه بعد شروع می کنه به خر کردن من که کاری رو انجام بدم که اون می خواد...
به نیما نگاه کردم و گفتم:محمد می گفت ما خیلی از شما جلوتریم... می گفت اگه من بهشون کمک نکنم ضرر می کنم...
romangram.com | @romangram_com