#بت_پرست_پارت_89

نیما:غزل کجایی؟ساعت یازده و نیمه...

گفتم:نمی دونم... حالم خوب نیست...

نیما با صدای نسبتا بلندی گفت:بگو الآن کجایی من میام اونجا...

آروم گفتم:خیابونه اجاره دار سوار ماشینمم...

چشمامو دوباره بستم...نمی خواستم بهش فکر کنم...نباید...مامان من با محمد چه نسبتی داشت؟...عموش عاشق مامانم بود؟...شاید دختر عموش بوده...چرا بابا با بابای محمد اینقدر صمیمیه؟...چرا نیما از خالش بدش میاد؟... چرا محمد...

هنوز به محمد فکر نکرده بودم که نیما در ماشینو باز کردو کنارم نشست...نزدیک خونه بودم با اون سرعت ماشین نیما هم باید اینقدر سریع اینجا باشه... حالش خوب بود... کاشکی دیشب اونجوری نمی کرد...اونوقت من مجبور نبوده بیام اینجا و ....کاشکی حداقل کنارم بود...

نیما:غزل...

بهش نگاه کردم...دوستش داشتم...همیشه دوستش داشتم...

رفتم تو بغلش...

نیما زمزمه کرد:چیزی نیست...همه چی خوب می شه...بهت قول می دم...

آروم گفتم:مامان من چرا فامیلیش محتشمه؟...

نیما:هیس....من نمی تونم الآن اینو توضیح بدم...

می دونستم وقتی نخواد توضیح بده...توضیح نمیده... پس بهتره لااقل جواب یه سوال دیگه رو بگیرم...دوباره گفتم:اون هدف چیه؟...

romangram.com | @romangram_com