#بت_پرست_پارت_88


محمد برگشت سمتم...دیگه کنترل اشکامو نداشتم دستشو آورد سمت صورتم که دستشو زدم کنار آروم گفت:غزل...

اسممو خوش حالت گفت...انگار که یه عمریه داره منو غزل صدا می کنه...از وقتی که بچه بودیم... از اون وقتی که با نیما سر من دعواشون می شده؟....

محمد آروم گفت:عموم عاشق مامانت بود...

دیگه عصبانی شدم...داد زدم:همونطوری که تو عاشقمی...

محمد سریع گفت:نه غزل...منظورم چیز دیگه ای بود منظورم...

گفتم:منظور تو هر چی باشه...من بی مامان بزرگ شدم...من الآن یتیمم...نیما الآن پدرو مادر نداره ولی یلدا هم پدر داره هم مادر....

محمد سرشو انداخت پایین...می دونستم ناراحته...شاید به خاطر بچگی هامون...

محمد آروم و شمرده گفت:مامانت بهترین زنی بود که می شناختم همیشه بهترین تصمیمو می گرفت...نامردی مُرد...تو هم شبیه اونی...اون خوشبخت بود... امیدوارم تو هم خوشبخت باشی...

بعد هم پیاده شد...سرمو تکیه دادم به صندلی نباید گریه می کردم... بابا بهم یاد نداده بود گریه کنم...ولی سرم درد گرفته بود...

***

چشمامو باز کردم... خوابم برده بود... به صفحه موبایلم که داشت روشن خاموش می شد نگاه کردم...چشمامو مالیدم...گوشیمو گرفتم در گوشم...

صدای نیما بود تابلو بود نگرانه...


romangram.com | @romangram_com