#بت_پرست_پارت_87

دوباره با همون لحن مسخره معمولیش گفت:چون ما خیلی از شما جلوتریم...

گفتم:خودت می گی شما...

محمد:می تونی خودتو بکشی کنار...

با مسخرگی و یه صدای نسبتا بلند گفتم:لابد بعدش هم چون تو عاشقمی و نجاتم می دی...

محمد جا خورد...لابد فکر کرد منم از اون دخترام که روم نمی شه مدام به پسره فکر می کنم آخرش هم به این نتیجه می رسم که فکر نکنم...

کنار خیابون وایسادم برگشتم سمتش...هنوز به خیابون نگاه می کرد...

آروم گفت:باید کمکم کنی...

عجب زبون نفهمیه ها...با حرص گفتم:اونوقت چرا....

محمد:به خاطر مادرت....

مادرم؟...مونا محتشم....محمد محتشم؟...

آروم گفتم:مادرم؟...

محمد قبل از این که بخوام حرفمو ادامه بدم گفت:مامانت نمی خواست بابات و عموت این کارا رو بکنن...اون می خواست جلوشونو بگیره...تو هم شبیه مادرتی...تو هم می تونی جلوشونو بگیری...

قبل از این که اشکام بخواد سرازیر بشه داد زدم:به خاطر همین عموت مامانمو کشت؟... اگه هم من قبول نکنم لابد تو می کشیم...

romangram.com | @romangram_com