#بت_پرست_پارت_86


خودم صدای قلبمو می شنیدم...این از کجا می دونست؟...من الآن چی کار کنم؟...

یاد دیشب افتادم...محمد عاشق من بود...هر چند اینو پنهان کنه...یه لبخند زدم... و گفتم:جناب سروان چرا جرئت حرف زدن با یه دخترو ندارین؟...

با دستام یه خورده موهامو زدم کنارو گفتم:راحت بگین چی می خواین...

نباید نگاش می کردم مثل وقتی که اون نگاهم نکرد...مثل وقتی که....

محمد:خیلی خوب... می خوام باهام همکاری کنی نذارم پروژه ای که نیما دنبالشه ساخته شه...

آروم گفتم:آقای مهندس ستوده...

محمد یه باشه مسخره گفت...

داشتم حساب کتاب می کردم مطمئنن اونقدر خل نبودم که بگم آره اونم مطمئنن باور نمی کرد و کل نقشه اشو واسم نمی گفت...

با یه لحن مسخره ای گفتم:باشه... قبوله...

با حرص گفت:ضرر می کنی...

بالاخره حرصیش کردم باید جزو یکی از پیروزی های بزرگم این لحظرو بنویسم...

گفتم:اونوقت چرا؟...


romangram.com | @romangram_com