#بت_پرست_پارت_85
زرشک:مهندس گفتن درمورد اون باید یه جلسه خارج از شرکت برگذار بشه....
تابلو بود داره خالی می بنده و اونم مثل من هیچی از سفر نمی دونه بقیه چون حواسشون به محمد بود متوجه نشدن منم خواستم کاملش کنم گفتم:خب یه نفر بیرون هست...
لذتیه:خب پس جلسه تمومه...
لبامو بهم فشار دادم و گفتم:می تونید برید...
تابلو بود می خوان برن از وجود محمد مطمئن بشن....
اول لذتیه خارج شد...تابلو بود جا خورده... بقیه اشون هم همینطور... همین که همه رفتن بیرون منم خارج شدمو زرشک هم پشت سرم...
دیدم همشون وایسادن و محمد هم نشسته... بابا اعتماد به سقف...یه مجله برداشته بود می خوند و هیچ محلی هم به اون ده تا نمی داد...پاشو انداخته بود رو اون یکی پاش...تابلو بود می خواستن ببینن محمد با من چه رفتاری می کنه...یا ابوالفضل...خدایا فقط محمد ضایعم نکنه دیگه...دمت گرم....
همین که از در اومدم بیرون محمد وایسادو گفت:خانم مهندس می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم...
کول پشتیمو از رو میز زرشک برداشتمو گفتم:من رانندگی می کنم و رفتم سمت پله ها...صدای پاهای محمدو پشتم می شنیدم...
با دزدگیر ماشینو باز کردمو جای راننده نشستم...آستینای مانتومو دوتا تا زده بودم...یه چرم قهوه ای سوخته هم به دست دنده ام یعنی راست انداخته بود و یه ساعت قهوه ای سوخته هم دست چپم...
محمد کنارم نشستو منم شروع کردم رانندگی...
نمی دونستم کجا می خوام برم، فقط می دونستم نمی خوام از اون بپرسم که کجا برم... اون می خواست منو ببینه پس من درمورد کجاش تصمیم می گیرم...
محمد : کی فکرشو می کنه یه دختری که کنار خیابون وایمیسه سوار ماشین پولدارا می شه کیفشونو می زنه همچین زندگی داشته باشه...
romangram.com | @romangram_com