#بت_پرست_پارت_83

با سر تایید کردم...همین که زرشک رفت رفتم سراغ آینه...خوب بودم...

***

کنار زرشک وایسادم بیرون از اتاق کنفرانس که دهنم باز موند... این این جا چی کار می کنه... لباسش توسی روشن بود با شلوار مشکی روشم یه سوییشرت مشکی پوشیده بود که توش توسی بود...تیپت تو حلقم....

رو به زرشک گفت: جناب مهندس هستن...

من به جای زرشک جواب دادم:نخیر، من به جاشون اومدم... اگه با خودشون شخصا کاری دارین می تونین بعدا تشریف بیارین...اگه هم من می تونم کارتونو راه بندازم باید نیم ساعتی صبر کنین من الآن جلسه دارم....

دهن زرشک باز مونده بود من که تا الآن داشتم می لرزیدم جلو سروان محتشم بزرگ وایسادم گفتم می تونی وایسی تا من جلسمو درمورد همون موردی که تو دنبالشی تموم کنم...بعد میام و باهات دوست می شم....

محمد یه نگاهی به ساعتش کرد...ساعتت تو حلقم....بند چرمش تو روحت...





محمد:خب می تونم نیم ساعتی منتظر بمونم....و نشست رو یه صندلی جلوی میز زرشک که یه دختره روش نشسته بود...بهش سپرده بودم از دستشویی هم مُرد از جاش بلند نشه....فریبرز هم مدام میومد و می رفت....نیما هم که گفته بود هیچی تو شرکت نیست...پس حله....ولی بازم...

تو روحت...

با زرشک اومدیم سمت در کنفرانس کنار محمد... خدا رو شکر اتاق کنفرانس از اینا بود... از همینا دیگه... از این عایق صداها...اتاق نیما هم قفل بود...

رفتم تو اتاق هیچ کدومشون از جاشون بلند نشدن...تو روح همتون از دم...از همین الآن استرس گرفتم...جای رئیس نشستمو زرشک هم دست راستم... دست چپم هم همون یارو لذتیه بود...

romangram.com | @romangram_com