#بت_پرست_پارت_82


داشتم به درو دیوار نگاه می کردم...همه کشوها قفل بود...در زدن مثل اسب از جام پریدم...زرشک بود... یعنی تو روحت زرشک زهره ام رفت...

زرشک:آروم باشید خانم مهندس....

نشستم...می دونستم تابلو بود دارم می لرزم... زرشک فریبرزو صدا کرد برام چایی بیاره...

با لرز پرسیدم:جلسه راجع به ساحله؟....

قبل از این که بخوام صلوات نذر کنم که راجع به اون نباشه...

زرشک تایید کرد...

پوفی کشیدم و پرسیدم:باکیا؟...

زرشک:با همون ده تا که تو جلسه خونه مهندس...

از جام بلند شدم که زرشک ادامه حرفاشو خورد...نکنه بابا حالشو گرفت بخواد سر من خالی کنه...نکنه...

با حرص گفتم:اگه چیزی گفتن که راجع به ساحل من نمی دونستم چی؟...

زرشک:بگو باید صبر کنن تا آقای مهندس بیان...

زرشک به ساعتش نگاه کردو گفت:الآن میان ...وقتی رفتن تو اتاق کنفرانس میام دنبالتون بریم...


romangram.com | @romangram_com