#بت_پرست_پارت_81
بی خیال گفتم:بله؟....
مش رحیم:خانم خواهش می کنم...
برگرو برداشتمو گفتم:از این به بعد یادت باشه باید به کی احترام بذاری....
کولمو رو پشتم مرتب کردم مطمئن بودم از این به بعد درست رفتار می کنه...البته بعد از چغولی به نیما...سوار آسانسور شدم...به طبقه چهار که رسیدم همه اعتماد به نفسم فرو کش کرد...یه طبقه دیگه...که خانمه گفت طبقه پنج...آب دهنمو قورت دادم... انگار دهنم خشک شده بود...از آسانسور اومدم بیرون...
زرشک جلوم بلند شدو گفت:بفرمایید خانم مهندس....
به اتاق نیما اشاره کرد...یعنی دستت درد نکنه....نمی دونستم کجا باید می رفتم...
اون که رنگ پریده امو دید گفت:می خواید باهاتون بیام تو جلسه؟...
آره...یعنی نه...اگه از هتل بخوان حرف بزنن چی؟...
زرشک یه لبخند مهربون دیگه زدو گفت:درمورد پروژه ساحل تا هدف بزرگ می دونم... مهندس گفتن شما هم تا همون جا می دونین....
خوب خدارو شکر...ولی باید احتیاط می کردم.... حالا خوبه هیچی هم نمی دونم که ماجرا رو پلیسی کردم...
گفتم:از پدر راجع به شما می پرسم بعد...
سرشو به نشونه موافقت تکون دادو نشست... رفتم تو اتاق...پشت میز نیما....قبل از این که بخوام حواسمو بدم به اتاق زنگ زدم بابا....
بعد از گرفتن رضایت بابا مبنی بر حضور زرشک به زرشک گفتم می تونه بیاد...
romangram.com | @romangram_com