#بت_پرست_پارت_75

یعنی این حال خرابش واسه خاطر محمده...

یه لبخند کوچولو زدم...

یاد حرفای نیما افتادم مامانت شبیه خودت بود...خیلی مهربون....همیشه.....

گفتم:مگه حالا چی شده، پسر خالته....

نیما:داره.... بــــــــا...غـــــــزل....

بقیه اشو نشنیدم...مطمئن بودم یاد دعواهای دوران کودکیش افتاده...دعواهاشون سرمن؟...

نیما:غــــــزل...پــــــــی ش... اونـــــــــه....

آروم دستمو کشیدم رو صورت نیما و گفتم:غزل با دو تاتون بازی می کنه... باشه؟...

نیما با سر تایید کرد...

چرا نگفتم مال تواِ....چرا نگفتم تو برو با یکی دیگه بازی کن...یعنی دوتاشونو می خواستم؟...

نیما داغ داغ بود...

دوباره گفتم:نیما برو تو اتاقت...

نیما:ولـــــــی....غــزل؟...

romangram.com | @romangram_com