#بت_پرست_پارت_74


اشکای تو چشماش یادم اومد... و لحن خودم که راحت گفتم:اشتباه گرفتین...

یاد بابای یلدا افتادم چقدر با دیدنم جا خورد... لابد یادش افتاده بود کی رو کشته... نکنه بابای محمد هم کمکش کرده...هر سه تاشون فامیلیشون محتشم بوده...

دلم مامانمو می خواست... دلم می خواست همه چیزایی رو که نمی دونستم رو بهش بگم...اون هم جواب منو بده...

به روبروم نگاه کرد...اشکامو پاک کردم...عقربه های ساعت...پوف ساعت سه بود...حدود دو ساعت بود داشتم گریه می کردم...

رفتم پایین آب بخورم که دیدم چراغ آشپزخونه روشنه...از رو اپن نگاه کردم... رنگم پرید این نیما بود؟...تابلو بود حالش خرابه...سه تا بطری اونجا خالی بود..یه دونه هم دستش بود...حتی جام هم برنداشته بود... داشت از بطریش می خورد...

نیما برگشت سمتم...چشماش قرمز شده بود...وسط قرمزها یه سبز خالص بود...خالصه خالص...

آروم و با دلسوزی گفتم:چی کار کردی نیما؟...

نیما با لحن کشداری گفت:هیــــــــــــچـی....به خـــدا....زنعـــــــــمــــ ــــو....

زنعمو؟...به من گفت زنعمو....

رفتم تو آشپزخونه....کنار یه آدم مست که دیروز راجع به ازدواجمون حرف زدیم...یه آدم مست که تا دیروز جرئت نداشتم رو حرفش حرف بزنم...اما الآن جلوم یه پسر نه ساله بود که....

گفتم:چی شده نیما؟....

با همون لحنش گفت:مــــــحمـــــد...اومــ ــــــده....


romangram.com | @romangram_com