#بت_پرست_پارت_73
نیما بعد از چند ثانیه که فکر کنم میخواست تصمیم بگیره به من بگه یا نه گفت: فقط می خواستم بفهمم واقعا عاشقت هست یا نه...
ازش آروم پرسیدم:فهمیدی...
یه بوق زد و آروم گفت:پیاده شو رسیدیم...
یعنی نمی خوام جواب بدم...این یعنی هست یا نه؟....
دنبالش دوییدم تو حیاط....
گفتم:نیما...نیما...من باید فردا چی بگم؟...
نیما آروم گفت:نمی دونم....
و رفت.
رفتم تو اتاقم مانتومو درآوردم... یعنی محمد عاشقه منه... اگه محمد عاشق من باشه بعد نیما فهمیده و ناراحته...یعنی نیما عاشق منه؟... تنها جمله ای که از نیما شنیدم:من موافقم....دلم می خواد جوابتو قبل از عمو به من بگی...این یعنی چی؟... چرا بابا اینقدر با بابای محمد صمیمی بود؟... یعنی بابای یلدا مامانمو عمومو زنعمومو کشته... یعنی...جور در نمیاد که... خواهر خاله نیما هم کشته شده اونوقت اون با خانواده قاتلش می رفت و میومد...خب خالش که نمی دونه اون خواهرشو کشته... واسه همین نیما با خالش مشکل داشت؟...شاید خالش می خواست درمورد همین بهش توضیح بده...کاشکی حرفای خالشو می شنیدم...چرا می گفتم خاله نیما نمی گفتم مامان محمد؟...
دوییدم سمت کمدم...کشوشو باز کردم شناسنامه مامانمو درآوردم...مهر فوت شده روش بود... مونا محتشم...فامیلیه محمد هم محتشم بود...
سرمو گرفتم بین دو تا دستم...فقط نیاز داشتم یکی واسم توضیح بده...
سرمو گذاشتم رو پاهام...عکس مامانمو گرفتم تو دستم...چشمای طوسیم تنها چیزی نبود که از مامانم داشتم... صورت سبزه ام...بینی باریکم... لبای معمولیم... ابروهام... موهای قهوه ایم... تقریبا کپی مامانم بودم...مامانم هم همسن من بود که فوت شده بود....عکسی که سر خاکش با ربان مشکی گذاشته بودن انگار خودم بودم...ولی مامانم الآن زیر یه عالمه خاک بود ولی من هنوز داشتم....
یادم اومد بابای محمدو کجا دیده بودم...روز فارغ التحصیلیم بابای محمد دستشو گذاشت رو شونم برگشت بهم گفت:مونا...
romangram.com | @romangram_com