#بت_پرست_پارت_72


نیما با خنده گفت:هر خری اونو می خوند می فهمید که همچین چیزی وجود نداره...

گفتم:بعد بهش گفتم مرادی کیه که فکر کنم فهمید می دونم مرادی کیه...

نیما:احتمالا فهمیده تو نمی دونی مرادی واقعا کیه...

با حرص گفتم:یعنی چی؟...من که گیج شدم...

نیما:خب... حالا باید نقشمونو اجرا کنیم....

من با تعجب:کدوم نقشمونو؟

نیما:همون که تو بری باهاش حرف بزنی دیگه...

غزل:مگه امشب...؟

نیما:نه بابا، گفتم که فردا این کارو می کنیم...

من دو باره با تعجب گفتم:پس واسه چی این کارو کردی؟...یعنی محمد اشتباه حدس زده بود؟...

نیما:فکر نمی کنم....

ازش پرسیدم:پس واسه چی این کارو کردی؟


romangram.com | @romangram_com