#بت_پرست_پارت_71
بعد از خداحافظی خاله نیما یه نگاه پر حسرت به نیما انداختو رفتن...
بابا رو کرد به نیما و گفت:تو و غزل هم برید خونه...من چند روزی نمیام...
آروم گفتم:خداحافظ بابا و رفتیم طبقه بالا
***
تو ماشین نشسته بودیم که نیما گفت:خب...
یعنی بگو...
گفتم:اولش که بهم گفت بیا بریم یه جایی که تنها باشیم منم گفتم بریم تو بالکن...نیما خیلی بیشعوری....همه داشتن بر و بر نگامون می کردن بعد که رفتیم تو بالکن پسره ی دیوونه گفت خب چی می خوای بگی؟...مگه نیما نفرستت اینجا که به من یه چیزی رو بگی؟...
نیما یه لبخند زد...
ادامه دادم:منم گفتم که تو که همه چی رو حدس می زنی اینم حدس بزن....
لبخند نیما گشادتر شد...این یعنی گند نزدم...
با حرص گفتم: محمد بهم گفت تو که نمی خوای حرفای نیما رو به من بگی لااقل حرفای منو به اون بگو... غیر مستقیم بهم گفت تو فقط یه قاصدی...
نیما سعی می کرد به زور خندشو جمع کنه....
با حرص گفتم:نخند...بعدش محمد گفت بهت بگم سعی نکنی با چیزای مسخره ای مثل مرادی حواس شو پرتکنی...از کجا فهمیده که پروژه سوئد وجود نداره...
romangram.com | @romangram_com