#بت_پرست_پارت_70
خدایا صد تا صلوات نذر می کنم لحنم تعجبی باشه...
محمد یه نگاه بهم کرد یعنی خر خودتی و رفت بیرون...
تو روحت.
رفتم بیرون نیما پیش بابا نشسته بود و داشت می نوشید... رفتم پیشش نشستم...
یعنی کل نگاه دخترا روم بود دهنمو که باز کردم نیما گفت:هیس...
محمد رفته بود پیش باباش داشت باهاش حرف می زد آروم پرسیدم:نیما بابای محمد چی کارست؟...
نیما یه پوزخند زدو گفت:سرهنگه...
یه آقا و خانم که یه پسر و دختر بیست و پنج شش ساله داشتن اومدن سمت بابا و گفتن:با اجازتون دیگه جناب ستوده...
بعد از خداحافظی کم کم بقیه هم اومدن...
سالن تقریبا خالی شده بود که پدر و مادر یلدا با خودش اومدن....
تازه وقت کردم به بابا نگاه کنم....چشماشو لحنش پر از نفرت بود... می دونستم زنشو داداششو خیلی می خواسته...
این بار پدرو مادر محمد اومدن با خودش!که علاوه بر بابا منو نیما هم بلند شدیم...
romangram.com | @romangram_com