#بت_پرست_پارت_69
محمد:چون نیما می خواست تو با من حرف بزنی...
دهنم باز موند...حتی نخواستم بگم نه... این که این همه می تونه مارو حدس بزنه یعنی... تو این مورد از نیما جلوتر بود...
سرمو انداختم پایینو گفتم:پس بریم...
محمد:هیچی نمی خوای بگی؟...
هیچ کس نمی دونست من با نیمام یا محمد ولی خودم می دونستم الآن با نیمام...باید غرورمو حفظ کنم....باید بهش بفهمونم نمی تونه همه چی رو هم حدس بزنه....
آروم و با اعتماد به نفس گفتم:خودت حدس بزن چی می خواستم بگم...
یه لحظه اون حس معمولی رفت از چشماش و یه حس دیگه اومد... ولی فقط چند صدم ثانیه و زود رفت...
رفتم سمت در... میدونستم خراب کردم ولی حداقل...خودم دلم خنک شد تا دستمو گذاشتم رو در گفت:
-تو که نمی خوای حرفای نیما رو به من بگی لااقل حرفای منو به اون بگو...
کثافت...غیر مستقیم بهم گفت تو فقط یه قاصدی...
محمد:بهش بگو سعی نکنه با چیزای مسخره ای مثل مرادی حواس منو پرت کنه...
عوضی یعنی می دونست پروژه سوئدی وجود نداره...این طوریم که معلوم بود منو نمی خواست پس یک هیچ به نفع محمد بود...
با تعجب گفتم:مرادی کیه؟...
romangram.com | @romangram_com