#بت_پرست_پارت_76


دیگه نمی دونستم چی کار کنم....نیمای من....نیمای تو؟...یعنی محمدو نمی خوای؟..

گفتم:نیما بلند شو برو اتاقت...

رفت تو اتاقش....مثل یه بچه...حتی سعی کرد نره... می دونستم اینایی که خورده خیلی قوی تر از اونایی که تو مهمونی بود...

و من موندم و جوابی که بهش دادم.... غزل با دو تاتون بازی می کنه...

***

نیما خواب بود...بابا هم نبود...زنگ زدم زرشک...

-الو سلام خانم محمدی...

زرشک:بله...مهندس ستوده...

مهندس ستوده رو با من بود؟...بابا دمش جیز....

من:مهندس ستوده امروز تشریف نمیارن...

زرشک:آخه جلسه دارن...

من:خب من با بابا هماهنگ می کنم....بهتون خبر می دم...


romangram.com | @romangram_com