#بت_پرست_پارت_65

سرمو بلند کردمو به خاله نیما نگاه کردم....

خاله نیما:نیما...ازت خواهش می کنم فقط چند دقیقه....

نیما تا خواست دهنشو باز کنه محمد پیداش شد...فکر کنم اینجا همه جنن...می یان و می رن...

محمد کمر مامانشو گرفت و گفت:مامان خواهش می کنم...

و مامانشو هدایت کرد سمت باباش... خواست خودشم بره که نیما دستشو گرفت... محمد برگشت سمتش... حس می کردم دوباره کل مهمونا خیره شدن به ما... هیچ کس هیچ حرفی نمی زد...

نیما با یه لحن نسبتا بلندی که مطمئن بودم همه میشنون گفت:چرا لال شدی؟...

مطمئن بودم همه مثل من شاخ درآوردن...تا اونجا که من می دونستم فامیلای نیما سعی در برقراری ارتباط باهاشو داشتن اما امروز برعکس شده بود...البته خاله نیما هنوز سعی می کرد ولی نیما و محمد برعکس شده بودن...البته اون اول اومد پیش من...

نیما با یه لحن مسخره که تابلو بود همه می شنیدن گفت:تو که عرضشو نداری با یه دختر حرف بزنی چه جوری می گی عاشقشی؟...

اگه محمد می گفت اشتباه می کنی...نیما ضایع می شد ولی اگه نمی گفت...

نیما بلند شد و به محمد گفت:بشین...

بعد تقریبا رو به جمعیت داد زد:چیه؟...

همه برگشتن سر جاشون نیما هم رفت کنارش... کثافت الآن من باید چی کار کنم؟... مگه نگفته بود فردا باهاش حرف بزن... حالا فهمیدم منظورشو که گفت نه بعد از این مهمونی...

آروم گفتم:خب؟...

romangram.com | @romangram_com