#بت_پرست_پارت_66
محمد یه نفس عمیق کشیدو گفت:کجا می تونیم دوتایی حرف بزنیم؟...
به دور و بر نگاه کردم با این که نیما توجه رو از ما گرفته بود ولی الآن تقریبا همه ی دخترا به ما نگاه می کردن...
آروم گفتم:بریم تو بالکن...
بلند شدم اونم بلند شد...
غزل آروم باش...تو که حداقل روزی با یه پسر می ری مهمونی الآن چرا هل شدی؟...آخه کدومشون جلو خانواده ام بود؟...جلو کدومشون یه دکلته پوشیده بودم؟.. جلو کدومشون یه مجرم بودم و اون یه پلیس؟...کدومشون بود که...؟
در بالکنو باز کردم رفتم تو...تکیه دادم به نرده ها...اونم به اون ور نرده ها...
می دونستم من باید صحبتو شروع کنم...
آروم گفتم:دیروز از کجا فهمیدی که من از چی ترسیدم....
شونشو انداخت بالا و گفت:فقط حدس زدم...
تنها کسی بود که احساسشو نمی فهمیدم... نیما رو نمی فهمیدم کی راست می گه کی دروغ ولی احساسشو راجه به چیزای دیگه می فهمیدم...این که کی عصبانیه... کِی ناراحته... کِی... ولی این انگار یه راز بود که با کم حرفیش رازو مخفی تر می کرد... کاشکی....
محمد:نمی خوای چیزی بگی من برم....
با تعجب گفتم:من بگم؟...
romangram.com | @romangram_com