#بت_پرست_پارت_64
من یک سالم بود که مامانم... یعنی هیچ خاطره ای ازش نداشتم...
آروم گفتم:چرا؟...
نیما سرشو تکون داد و گفت: به زودی می فهمیم...
لباشو بهم فشرد می دونستم حرصی شده با حرص بیشتری گفت:البته قبل از این که با دستای خودم خفشون کنم....
به یلدا نگاه کردو گفت:تولشونو که می شناسی...همسن تواِ... یه کاری باهاش می... ادامه حرفشو نزد که...
چشمای نیما رو خانوادشون در حال جست و جو بود. با تعجب گفتم:نیما دنبال کسی می گردی.
نیما:اون یکی رو چرا نیاوردن؟
-کدوم یکی رو؟
نیما: -اون یکی تولشونو
-تو چی کار داری به اون یکی؟
نیما یه ذره لباشو بهم فشار داد و گفت:هیچی.
حس کردم نیما مشکوک می زنه دنبال کسی هیچ وقت نمی گشت تا خواستم سوال پیچش کنم حس کردم یکی اومده کنارمون.
romangram.com | @romangram_com