#بت_پرست_پارت_63
نیما دوباره کنار گوشم گفت:کنار میز...اون زن چادر سفیده که داره سوپ می ریزه...
با سر تایید کردم یعنی دیدمش...
نیما:مامان یلداست...اون خپله که کنار محتشمه....
با تعجب گفتم:محمد؟...
نیما:کجای محمد خپله؟...اون یکی...
دوباره تایید کردم:عمو محمده...بابا یلدا...
شونمو بالا انداختم که یعنی به من چه....
نیما که فهمید منظورمو گفت:مامان و بابای من و مامان تو قبل از مسافرتشون خونه اینا بودن...
مسافرت یعنی همون که توش تصادف کردن... و این که خونه اینا بودن یعنی...
با تعجب به نیما نگاه کردم که سرتکون داد...
خواستم بلند شم که نیما گفت:بشین...
آروم گفتم:خالتم می دونه؟...
نیما سر تکون داد یعنی نه...
romangram.com | @romangram_com