#بت_پرست_پارت_62
خاله اش سریع گفت:می خواستم باهات حرف بزنم...
یعنی راجع به محمده...خدا کنه منم ببره...
نیما با همون لحن گفت:من حرفی با تو ندارم...
سرشو خم کردو دوباره منو کشید...
روی دو تا صندلی کنار اپن آشپزخونه نشستیم...رو به رومون میز سلف بود...
نیما در گوشم گفت:گشنت که نیست؟....
سرمو به علامت منفی تکون دادم...
نیما:فکر کنم حق با رها باشه.... تقریبا ضایع است....
آروم گفتم:میگفت فقط دخترا می دونن...
نیما:نه بعد از این مهمونی...
با تعجب گفتم:یعنی چی؟...
نیما شونشو بالا انداخت و هیچی نگفت...
romangram.com | @romangram_com