#بت_پرست_پارت_61

دلم واسه محمد سوخت... انگار خیلی از نیما عقب بود ولی یه چیزی جور در نمیومد...اگه این همه عقب بود چرا اون آقاها اونقدر از محمد می ترسیدن؟...

رفتیم کنار بابا ... اون یارو که دیروز می گفت من فقط واسه لذت بردن خوبم کنار بابا نشسته بود...احتمالا داشت واسه بابا خالی می بست...من حال تو رو نگیرم غزل ستوده نیستم...

بابا یه دونه از اون لبخنداش زدو گفت:غزل جان ایشونو می شناسی؟...

یه پوزخند زدمو گفتم:بله،دیروز حسابی مورد لطفم قرار دادن...

بابا یه لبخند از روی رضایت زد...

بابا با همون لبخند گفت:چه لطفی؟...

به نیما یه اشاره ریز کرد که تا اونجا که من فهمیدم یعنی حالا حالشو به خاطر دیشب می گیرم....

مرده تابلو بود هل شده...با من من گفت:من...خوب...راستش...

بابا با یه لحن بدی گفت:اگه خواستیش می تونی بیای پیش من...

یارو سرشو انداخت پایین...

که یهو صدای یه خانم اومد:سلام نیما جان...

دوتایی برگشتیم که دیدم خاله با حجاب نیماست....

نیما با بی تفاوتی گفت:بهت که گفتم کاری باهات ندارم...

romangram.com | @romangram_com