#بت_پرست_پارت_60
نیما منو به خودش فشار دادو دستمو گرفت و رفتیم سر جامون...تازه محمدو دیدم... همونجا وایساده بود و جامش تقریبا خالی شده بود...
بهم یه نیمچه لبخند زد...با نیما کنارش وایسادیم...
کنار اون دو تا...انگار کل مهمونی به ما سه تا زل زده بودن...یعنی واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم...خداییش شبیه هم بودن...
چشمای نیما سبز بود چشمای محمد سورمه ای...همیشه می گفتن به چشم آبیا نباید اعتماد کرد...جفتشون سبزه بودن...ولی نیما روشن تر بود... محمد جذاب تر بود ولی نیما یه حس با نمکی تو چهرش داشت...لباس نیما سفید بود که روش یه کت سیاه مارک تکی اومده بود...
محمد دو سانتی از نیما بلند بود و تقریبا هم هیکل بودن...
محمد:چه طوری پسر خاله عزیز؟...
نیما یه لبخند که سه سوت جمع شده بود زدو چشمای گربه ایشو جمع کردو گفت:عالی....
اگه می گفتیم این دو تا فقط سر من دعوا دارن الآن دست من تو دست نیما بود... ولی خب سر پروژه سوئد محمد جلوتر بود...البته بابا گفت محمد نمی فهمه پروژه سوئدی وجود نداره این یعنی بازم نیما جلوتر بود... نیما یه نقشه داشت و محمد...
نیما با یه لحن تمسخر آمیز به جام محمد اشاره کردو گفت:رژیم پرهیزکاریتو شکستی...
من جای محمد بودم عمرا می تونستم جواب بدم...
محمد ته جامشو نوشید تا خواست دهن باز کنه خدمتکاره داد زد:شام حاضره بفرمایید...
نیما یه لبخند زد دست منو کشید و رفتیم سالن پذیرایی...
romangram.com | @romangram_com