#بت_پرست_پارت_59



با تعجب گفتم:می گفت یکی دوساله...

این بار چشمای نیما باز شدن...تابلو بود این یکی رو نمی دونسته....

به هم نگاه کرد... می دونستم انتظار داره توضیح بیشتری بدم...

با لحن آرومی گفتم:تو یلدا رو می شناسی؟...

سرشو خم کرد یعنی آره...

ادامه دادم:می دونستی محمدو می خواد؟...

نیما با تمسخر گفت:تابلو بود...دختره بقچه پیچ شده...

می دونستم از چادریا خوشش نمیاد...

ادامه دادم:رها می گفت مامانش به خالت اشاره می کنه اگه بیان خاستگاری جواب ما مثبته بعد خالت می گه محمد یکی دیگه رو می خواد...

نیما:پس چه جوری فهمیدن تو اونی...

شونه هامو بالا انداختمو گفتم:وقتی اینو پرسیدم محمد اومد دیگه نشد...

آهنگ قطع شد...برقا روشن شد...

romangram.com | @romangram_com