#بت_پرست_پارت_58
کوفت بخوری...من اجازه ندارم بخورم اون وقت این....
دوباره فکرمو کامل نکرده بودم که رها اومد پیش ما و گفت:غزل نمی خوای برقصی؟...
پوزخند محمد و دیدم...سرشو انداخته بود پایین و داشت به روح من می خندید... تو روح خودشو رها...تو روح هر کی تو این مجلسه به جز خودم...
هنوز خوب به خدمت روحاشون نرسیده بودم که صدای نیما اومد
نیما:چرا؟... غزل جان افتخار می دی؟...
برگشتم سمت نیما...دلم می خواست چهره محمدو ببینم ولی ضایع بود...دستمو گذاشتم تو دست نیما و رفتیم وسط....
چشمم به یلدا و خاله نیما افتاد که داشتن از سالن می رفتن تو سالن پذیرایی....
نیما رد نگاه منو دنبال کردو یه پوزخند زدو گفت:می خواد گناه نکنه....
بهش نگاه کردم...همونجوری که داشتم با نیما می رقصیدم یاد حرف رها افتادم...دخترا می دونن....نیما که دختر نبود...پس نمی دونست...
یه نفس عمیق کشیدمو گفتم:رها می گفت محمد منو دوست داره...
نیما یه خورده منو به خودش فشار دادو گفت:می دونم...
romangram.com | @romangram_com