#بت_پرست_پارت_57
رها با آرامش گفت:همه دخترا...
با تمسخر آمیز گفتم:این اطلاعات دقیقو از کجا آوردین؟
رها: یلدا... مامان یلدا می آد به جاریش که مامان محمد باشه اشاره می کنه که اگه بیاد خاستگاری یلدا جواب رد بهتون نمی دیم...بعد مامان محمد میگه که محمد یکی دیگه رو می خواد....
با این که می دونم بیشتر داشتم مسخره اش می کردم تا حرف بزنم گفتم:بعد شما این نتیجه رو گرفتین که...
با شنیدن صدای یکی خشکم زد و برگشتم سمتش...
محمد:همیشه اینقدر تمسخر آمیز حرف می زنی...
بابا اوشگله...یلدا حق داشت...لباس مارکت تو حلقم...عطر دی انجیت تو روحت...
رها یه سرفه کردو گفت:من دیگه می رم پیش سینا...فعلا...
سرمو تکون دادم و دوباره تکیه دادم...نمی دونستم از کجای حرفامو شنیده بود...تو روحش...
که یه دفعه دیدم برقا خاموش شد...رها و سینا و بقیه زوجا اومدن وسط...اوه اوه این آهنگ جون می داد واسه تانگو رقصیدن...تو روحتون این چه وقته آهنگ گذاشتن بود؟...لابد باید با این آهنگ با این بچه مذهبی می رقصیدم... رقص تانگو بدون این که همو لمس کنیم...چقدر جالب میشه...
یه خدمتکاره اومد و جلو محمد یه سینی گرفت...محمد هم تشکر کرد...
لابد کثافت الآن میگه ممنون من یه لیوان آب خنک بیشتر نم....
تا فکرمو کامل کنم یه جام برداشت... چقدر هم مذهبی بود... کنار من تکیه دادو شروع کرد نوشیدن...
romangram.com | @romangram_com