#بت_پرست_پارت_56
صدام بلند بود... دیگه داشتم عصبی می شدم... از هیچی سر در نمی آوردم...
رها یه هیسی و کردو گفت:اون که کنار مامان محمده...
خداروشکر نیما قبل از رفتنش خالشو بهم نشون داده بود وگرنه باید از رها می پرسیدم مامان محمد کدومه...
برگشتم سمتشو یه دختره که کت و شلوار بلند پوشیده بود و یه روسری هم سرش بود کنار خاله نیما نشسته بود...
به رها با لحن تمسخرآمیزی گفتم:همون لچک به سره؟...
رها:آره...
با یه لحن پر تمسخر تر گفتم:لابد از عشق محمد هم داره بال بال می زنه...
رها یه آره دیگه گفت و شروع کرد توضیح دادن:خونواده مادرش مذهبی ان...
تو روحشون...پس تو این مهمونی به جای آبجو لابد ساندیس می خوردن...
رها:ولی محمد تو رو می خواد...
تو روحش...
با حرص گفتم: کیا این چرتو پرتا رو می دونن؟
romangram.com | @romangram_com