#بت_پرست_پارت_55

با تعجب نگاهش کردم...

رها با لبخند گفت:دوتا نوه های جناب مقدم بزرگ دنبال جنابعالین...

شروع کردم محاسبه کردن...جناب مقدم بزرگ دو تا دختر داشت... که هر کدومشون یه پسر داشتن...نیما و ...محمد؟...محمد؟...دنبال من بود؟...

رها:نمی دونستی؟

تابلو بود نمی دونستم؟...مطمئن بودم قیافه ام شبیه علامت سوال شده بود...

رها شروع کرد:البته راجع به یکیشون مطمئن نبودیم که شدیم...

لابد راجع به محمد مطمئن نبودن که به خاطر قضیه ساحل مطمئن شدن...

رها با شیطنت:البته امروز آقا نیما با اون در گوشی حرف زدناش ثابت کرد که از پسرخالش جلوتره....

برگشتم سمت رها مطمئنن چشام قد دوتا نلبکی گنده شده:چی می گی رها؟...

رها شونشو بالا انداختو گفت:محمد که یکی دو ساله تو رو می خواد...نیما هم که...

یکی دوساله؟...من تازه اولین بار که نیما محمدو بهم معرفی کرد فارغ التحصیلیم بود...حدودا شش ماه پیش...

رها:تازه یلدا می گه محمد از وقتی تازه رفته بودی دانشگاه....

قبل از این که حرفشو کامل کنه:یلدا دیگه کدوم خریه؟...

romangram.com | @romangram_com