#بت_پرست_پارت_54


تا خواستم خودمو جاش بذارم نیما زمزمه کرد:خالمه...

خاله نیما با حجاب بود؟...جل الخالق

همه دخترا هر کدومشون که مارو می دیدن لابد فکر می کردن که نیما داره کنار گوشم زمزمه های عاشقانه میکنه....راستی زمزمه رو می کنن یا می گن؟...

نیما در گوشم گفت:من می رم... تو هم همین جا بمون...بذار بقیه بیان اینجا...تو نباید بری سمت اونا...

بعد هم رفت...تو روحت نیما...اگه کسی نیاد چی؟

که یهو رها اومد پیشم....

رها نامزد مازیار بود، دوست نیما...رها هم هم مدرسه ای و دوست من بود...

رها:چی کار کردی دختر؟...دست دخترا بیفتی زنده ات نمی ذارن...

لابد به خاطر نیما بود... خوبه نمی دونن عاشقانه ترین حرفی که نیما بهم زده اینه که من موافقم...

آروم گفتم:به خاطر نیماست...

می دونستم اکثر دخترا می خواستنش...منم مستثناء نبودم...

رها:نه بابا، نیما اینقدرا هم نمی تونه بترکونه...


romangram.com | @romangram_com