#بت_پرست_پارت_53
بعد رو کرد به بابامو گفت:دختر برازنده ای دارین...
پدر یه تشکر کردو دست محتشم و گرفت و رفتن یه سمت دیگه...منم یادم میومدش... یادم نمی یومد کجا...
از نیما پرسیدم:این کی بود؟...
نیما در حالی که اینور و اونور می پایید گفت:شوهر خالم...
تقریبا جیغ زدم:چـــــــــــی؟
نیما:هیس بابا...آروم باش...
با حرص گفتم:پس چرا اینقدر بابا باهاش صمیمی بود؟
نیما با حرص بیشتری گفت:ببخشید که شروع نکردن همدیگرو تو مهمونی کشتن...
نیما آروم در گوشم گفت:سمت بارو نگاه کن...
ما،به تکیه گاه ضلع غربی نزدیک در ورودی تکیه داده بودیم...درست روبه روی قطر در پله ها به طبقه بالا قرار داشت... ضلع جنوبی هم بار قرار داشت...
برگشتم سمت بار...
نیما در گوشم زمزمه کرد:اون خانمه که حجاب داره...
فقط یه خانم حجاب داشت...اونم چقدر خوشگل بود...من جاش بودم...
romangram.com | @romangram_com