#بت_پرست_پارت_52


که یه خدمتکار اومد و نیما یه جام برداشت...

بابا بهش گفت:حواست باشه ها...دخترم دستته زیاد نخوری ها...

من نیما رو دیدم تا دو تا بطری حواسش جاشه... خیلی یعنی چقدر؟...البته اینا خیلی مست نمی کرد...اون خوباش تو خونه بود...

یهو یه مرد نسبتا مسن اومد سمت بابا با هاش دست دادو گفت:سفر چه طور بود؟...

بابا با لحن شادی که تابلو بود یارو از دوستای صمیمیشه گفت:عالی بود...جای شما خالی جناب محتشم...

محتشم؟...

محتشم برگشت سمت نیما که نیما با همون جام یه سر از روی احترام تکون داد...

من موندم باید چی کار کنم....تو مهمونیا قبلی راحت می رفتم پیش دخترا و تا جا داشت به اینو و اون می خندیدیم...از لباساشون تا چشم چرونی هاشون....ولی پس از این که نیما منو قاطی کرد دیگه باید حواسمو جمع می کردم...

چقدرم قاطیم کرده...

پدرم به من اشاره کردو گفت:دخترم غزل...

سرمو مدل نیما تکون دادم...

محتشم با لحن مهربونی که یه خورده پدرانه بود:بله می شناسمشون...دیده بودمشون...


romangram.com | @romangram_com