#بت_پرست_پارت_51

***

نیما:غزل، واسه چی استرس داری؟...

با عجله گفتم:نیما اگه سایم پر رنگ تر بود...

پرید وسط حرفمو گفت:به خدا خیلی خوشگل شدی....

با حرص به آینه نگاه کردم...اگه فقط یه ذره سفید تر بودم...

تو آینه با تعجب نگاه کردم نیما کنارم وایساده بود...برگشتم سمتش تا خواستم دهنمو باز کنم گفت:

اگه بخوای بازم ایراد بگیری خودت می دونیا...خیلی هم خوشگل شدی...

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:مطمئنی سروان محتشم...

نیما هیسی گفت و لبخند زد و بهم گفت:محمد...آره من از همه چی مطمئنم...لازم نیست امروز کاری کنی... واسه چی هُل کردی؟...

نیما بهم قول داده بود که فردا با محمد حرف بزنم...قرار بود دوست بشیم... یعنی من از کارای پدرمو نیما خستم و میخوام فقط به یکی تکیه کنم...

نیما همون کت مشکی خوشگلشو پوشیده بود...منم لباس دکلته آبی کم رنگ...که از رو سینه هام شروع می شد...بیست سانت پایین شرتم یه چاک تا پایین می خورد... بابا همیشه می گفت لباس بلند بپوش... نمی گفت چاک نداشته باشه و تو هم یه پاتو ننداز بیرون که....

دستمو گرفت تو یکی از اتاقای بزرگ طبقه بالا ویلای لواسون بودیم... یه تخت دو نفره(!) توش بودو یه میز توالت و یه آینه قدی و سرویس بهداشتی...مثل بقیه اتاقا...و رفتیم پایین...

یه سالن بود که همه ی صندلی هاشو برداشته بودن...نیما دستمو فشار داد... رفتیم کنار پدرم وایسادیم...بهمون یه لبخند زد...اونجا پر بود از آدما که فکر کنم بیست نفرشونو بیشتر نمی شناختم...همه جدید بودن....

romangram.com | @romangram_com